تبليغاتX
خاطرات ویادداشتهای علمی

خاطرات ویادداشتهای علمی

دیروز آخرین روز بود و امروز اولین روز، همه خاطراتم را به گذشته می‌سپارم و تنها به لحظه‌های آتی...

نمازگزار و شیطان

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد ودر همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.

مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))،

از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجدادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.

مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.

شیطان در ادامه توضیح می دهد: ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))

وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،

خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.

به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.

بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 10:25  توسط حسین حجتی  | 

قطره و خدا و ...

 قطره دلش دریا میخواست.خیلی وقت بود که به خداگفته بود.
هربارخدا میگفت"ازقطره تا دریا راهی است طولانی . راهی ازرنج ،عشق وصبوری . هرقطره رالیاقت دریانیست"
قطره عبور کرد و گذشت.قطره پشت سرگذاشت.قطره ایستاد و منجمدشد . قطره روان شد و راه افتاد.قطره ازدست داد و به آسمان رفت و هر بار چیزی از رنج وعشق وصبوری آموخت.تاروزی که خداگفت"امروز روزتوست.روز دریاشدن"
خداقطره رابه دریا رساند.قطره طعم دریا را چشید ، طعم دریاشدن را.اما...
روزی قطره به خداگفت : ازدریابزرگتر هم هست ؟
خداگفت :  اری هست.
قطره گفت : پس من آن را میخواهم . بزرگترین را .بینهایت را .
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت وگفت : اینجا بینهایت است.
آدم عاشق بود . دنبال کلمه ای میگشت تا عشق را توی آن بریزد . اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت.
آدم همه عشقش راتوی یک قطره ریخت . قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی ازچشم عاشق چکید ،خداگفت"حالا توبینهایتی،

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 19:10  توسط حسین حجتی  | 

طوفان

 گل سرخ نگاهی به گل وحشی که در سراشیبی دره رویده بود"انداخت و گفت: ای بیچاره!دلم بارات می سوزد"همیشه در وحشت از ریشه در امدنی و هنگام غروب افتاب اول از تو روبر می گرداند اما من اسوده خاطر روی زمین نشسته ام  .فردا صبح طوفان همه چیز را از ریشه کنده بود به غیر از گل های وحشی که در سرا  شیبی دره ریشه دوانده بودن!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 13:8  توسط حسین حجتی  | 

انیشتین و راننده اش

انيشتين براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه از راننده مورد اطمينان خود كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين او را هدايت مي كرد بلكه هميشه در طول سخنراني ها در ميان شنوندگان حضور داشت بطوريكه به مباحث انيشتين تسلط پيدا كرده بود! يك روز انيشتين در حالي كه در راه دانشگاه بود با صداي بلند گفت كه خيلي احساس خستگي مي كند؟ راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتين سخنراني كند چرا كه انيشتين تنها در يك دانشگاه استاد بود و در دانشگاهي كه سخنراني داشت كسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانستند او را از راننده اصلي تشخيص دهند. انيشتين قبول كرد، اما در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از وي بپرسند او چه مي كند، كمي ترديد داشت. به هر حال سخنراني راننده به نحوي عالي انجام شد ولي تصور انيشتين درست از آب درامد. دانشجويان در پايان سخنراني شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند. در اين حين راننده باهوش گفت: سوالات به قدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انيشتين از ميان حضار برخواست و به راحتي به سوالات پاسخ داد به حدي كه باعث شگفتي حضار شد!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 8:17  توسط حسین حجتی  | 

بیچاره من ِ من

ما زندگی میکنیم برای مردم . درس میخوانیم برای مردم. کار میکنیم برای مردم.

 ثروت و حتی عشق را میخواهیم برای مردم. حرف مردم مهمترین  دلیل رفتار ماست.

 به ما از کودکی آموختند که دیگران مهمتر از تو هستند

 نه به دلیل انسان دوستی بلکه به دلیل نوعی خودخواهی توام با ظاهرسازی.

  درکتاب اول دبستان خواندیم « بابا نان داد«  .

 ما به عنوان اولین جملات آموزش رسمی نخواندیم « من«  . » من بابا را دوست دارم. «  

 هویت مهم  نیست. ما بزرگ می شویم . نوجوانی و جوانیمان میگذرد و تمام عمر برا ی مردم زندگی میکنیم. پس من ِ من چه میشود؟

 اگر » من » مهمتر از حرف مردم بود خوشبختی را حس میکردیم .

 بیچاره من ِ من .

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 12:35  توسط حسین حجتی  | 

اینشتین

البته این فقط یک حکایت است و چیزی قرار نیست با این حکایت عوض بشه !

  می گویند  "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای به " البرت اینشتین " نوشت که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم  بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند !

"اینشتین "در جواب نوشت:

  ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم . واقعا هم که چه غوغایی می شود ! ولی این یک روی سکه است . فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 13:18  توسط حسین حجتی  | 

راز

 در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر میکردند که  ِاین دو نفر با هم برادرند. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند. اما این حرف اهالی نشان از اوج محبتی بود که بین این دو نفر وجود داشت. همیشه پیتر و جانسون راز دلشون رو به همدیگه میگفتند و برای مشکلاتشون با همدیگه همفکری میکردند و بالاخره یه راه چاره براش پیدا می کردند. اما اکثر اوقات جانسون این مسائل رو بدون اینکه پیتر بدونه با دوستای دیگه اش در میان میگذاشت.

وقتی پیتر متوجه این کار جانسون می شد ناراحت می شد اما به روش هم نمی آورد. چون آنقدر جانسون رو دوست داشت که حاضر نبود حتی برای یک دقیقه تلخی این رابطه رو شاهد باشه. به خاطر همین احترام جانسون رو نگه می داشت و باز هم مثل همیشه با اون درد دل می کرد. سالها گذشت و پیتر ازدواج کرد و رفت سر خونه زندگیش، اما این رابطه همچنان ادامه داشت و روز به روز عمیق تر می شد. یه روز پیتر می خواست برای یه کار خیلی مهم با خانواده اش بره به شهر. به خاطر همین اومد و به جانسون گفت من دارم می رم به طرف شهر، اما اگه امکان داره این کیسه پول رو توی خونت نگهدار تا من از شهر برگردم. جانسون هم پول رو گرفت و رفیقش رو تا دروازه خروجی بدرقه کرد. وقتی داشت به خونه برمی گشت، سر راه رفت پاتوق خودش و شروع کرد با دوستاش تفریح کردن. هوا دیگه داشت کم کم تاریک می شد و جانسون با دوستاش می خواست خداحافظی کنه. اما دوستاش گفتن هنوز که زوده چرا مثل هر شب نمی ری؟ اونم گفت که پولهای پیتر توی خونست و باید زودتر بره خونه و از پولها مراقبت کنه. خلاصه خداحافظی کرد و رفت. وقتی رسید خونه سریع غذاشو خورد و رفت توی اتاقش. پولها رو هم گذاشت توی صندوقش و گرفت تخت تخت خوابید. بی خبر از اتفاقی که در انتظارش بود ...

بله درست حدس زدید. چند نفر شبونه ریختن توی خونه و پولها رو با خودشون بردند! جانسون صبح که از خواب بیدار شد متوجه این موضوع شد و از ناراحتی داشت سكته می كرد ! تمام زندگیش رو هم اگه می فروخت نمی تونست جبران پولهای دزدیده شده رو بكنه. از ناراحتی لب به غذا هم نزد. دم دمای غروب بود که دید صدای در میاد. در رو که باز کرد دید پیتر اومده تا پولها رو با خودش ببره. وقتی جانسون ماجرا رو براش تعریف کرد، پیتر به جای اینکه ناراحت بشه و از دست جانسون عصبانی باشه، شروع کرد به خندیدن و گفت می دونستم، می دونستم که بازم مثل همیشه نمی تونی جلوی زبونت رو بگیری. اما اصلاً نترس. چون من فکرشو می کردم که این اتفاق بیافته. به خاطر همین چند تا سکه از آهن درست کردم و توی اون کیسه ریختم و اصل سکه ها رو توی خونه خودم نگه داشتم و چون می دونستم که کسی از این موضوع با خبر می شه و تو به همه می گی که سکه ها پیش تو بوده، خونه من امن تر از تو بود. الآن هم اصلاً نگران و ناراحت نباش شاید از دست من و این رفتارم ناراحت بشی، اما این درسی برات می شه که همیشه مسائلی رو که دیگران با تو در میون میگذارند توی قلبت محفوظ نگه داری و به شخص ناشناسی راز دلت رو بازگو نكنی ...

سالها گذشت و جانسون از اون اتفاق درس بسیار بزرگی گرفت. اینکه راز دیگران مثل راز دل خودش می مونه و باید برای حفظ اون راز تلاش کنه. همونطور که خودش از فاش شدن راز دلش ناراحت می شه دیگران هم از این موضوع امكان داره تحت تاثیر قرار بگیرند و چه بسا موجب سلب اطمینان و تیرگی رابطه دوستی هم بشود. بطوریكه صداقت و صفای دل شما نباید تحت هیچ شرایطی موجبات آسیب و نگرانی شما را فراهم نماید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 8:21  توسط حسین حجتی  | 

دست نوشته هائی از دکتر علی شریعتی

وقتي كبوتري شروع به معاشرت باكلاغها مي كند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است
************ ********* ******
دل هاي بزرگ و احساس هاي بلند، عشق هاي زيبا و پرشكوه مي آفرينند
************ ********* ******
اما چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كوير است
************ ********* ******
اكنون تو با مرگ رفته اي و من اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم كه با هر نفس گامي به تو نزديك تر  ميشوم . اين زندگي من است
************ ********* ******
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم،
    گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی
    خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند
    دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم
************ ********* ******
اگر قادر نيستي خود را بالا  ببري همانند سيب باش تا با افتادنت انديشه‌اي را بالا ببري

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 10:19  توسط حسین حجتی  | 

یک فن

كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند.

در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبررسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود.استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد.سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد!

سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري، آن كودك يك دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري كشورانتخاب گردد. وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دست نداشتي!
ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كني.راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است."

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 17:51  توسط حسین حجتی  | 

فروتنی

گاهی اوقات حق با ما است اما كسی حاضر نیست بپذیرد. این زمانی است كه باید بگذاریم خدا از ما دفاع كند و دیگری را بهتر از خود بدانیم. ولی اغلب اوقات در برابر چنین مسائلی طوری عمل می كنیم كه مسیح از ما بوئیده نمی شود.
چقدر عجیب است كار انسانهایی مانند مادر ترزا و یا شخصی كه با وجود داشتن بهترین تحصیلات و امكانات رفاهی در انگلیس زندگیش را در آنجا رها كرد و به آفریقا رفت و در قبیله ای دور افتاده مشغول خدمت خدا شد و با یك موتور نیمه خراب كار خود را انجام می داد و سختی ها و مشكلات را بجان خرید. این همان كاری است كه مسیح برای ما كرد.
شخصی گفته شخص فروتن می تواند شخص شكرگزار باشد، ولی شخص مغرور هیچوقت راضی نیست و برای همین نیز هیچگاه شكرگزار هم نیست.

یك نفر مسیحی ثروتمند چنین گفته: " من سه جواهر دارم: اولی فیض و رحمت است و دومی پول است و سومی اینكه هیچوقت نمی خواهم بالاتر از كسی دیگر باشم. از رحمت دلیری می آید و از پول سخاوتمندی و از فروتنی رهبری بوجود می آید."
جان فلیول گفته: " آنهایی كه خدا را می شناسند فروتن خواهند ماند و آنهایی كه خود را می شناسند نمی توانند مغرور شوند.
یكبار از چرچیل پرسیده شد: " آیا اینكه این همه مردم برای سخنرانی های تو جمع می شوند باعث افتخار تو نمی شود." او پاسخ داد: " چرا ولی وقتی خیلی به این مسئله فكر می كنم، اینطور متوجه می شوم كه اگر جلسه ای بود كه مرا در آن دار می زدند، دو برابر این مردم اینجا حاضر می بودند. پس فكر كردن به این مسئله مرا از غرور باز می دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 14:23  توسط حسین حجتی  | 

راز بی اخلاقی مسلمانان

و 'خواجه نصیر الدین ' دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است :

در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟

من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم .

خواجه نصیر الدین فرمود :

ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را می دانی . و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند و از بامداد که مومن از خواب بر می خیزد تا هنگامی که شبانگاه با بانویش همبستر می شود , راه بر او شناسانده شده است

اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای بر اخلاق نیستند و بی اخلاق ترین مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان بیدار او است.

من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم و دینها و آیینها دیده ام . از 'غوتمه ( بودا ) 'در خاورزمین تا 'مانی ایرانی' در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند

آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می دانند و معتقدند آنکه خود بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد

اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ ؟

در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان ' اما ' و ' اگر ' دارد .

در اسلام تو را می گویند :

دروغ نگو ... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست

غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست

قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست .

تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .

و این ' اماها ' مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان می بیند ...

و راز نابخردی و پستی مسلمانان در همین است ای شیخ .

از اسرار اللطیفه و الکسیله

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 18:2  توسط حسین حجتی  | 

شیطان

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم..... او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.
 نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 19:17  توسط حسین حجتی  | 

بدبختی های کوچک

شريعتي مي گفت :بزرگترين خوشبختي آدم ها ، بدبختي هاي کوچک است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 8:18  توسط حسین حجتی  | 

كلوچه

زن جواني بسته‌اي كلوچه و كتابی خرید و روي نیمکتی در قسمت ويژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه كند تا نوبت پروازش برسد .

در كنار او مردي نيز نشسته بود كه مشغول خواندن مجله بود.

وقتي او اولين كلوچه‌اش را برداشت، مرد نيز يك كلوچه برداشت.

در اين هنگام احساس خشمي به زن دست داد، اما هيچ نگفت فقط با خود فكر كرد: عجب رويي داره!

هر بار كه او كلوچه‌اي برداشت مرد نيز کلوچه ای برمیداشت. اين عمل او را عصباني تر مي كرد، اما از خود واكنشي نشان نداد.

وقتي كه فقط يك كلوچه باقي مانده بود، با خود فكر كرد: “حالا اين مردك چه خواهد كرد؟”

مرد آخرين كلوچه را نصف كرد و نصف آن را برای او گذاشت!

زن دیگر نتوانست تحمل کند، كيف و كتابش را برداشت و با عصبانیت به سمت سالن رفت.

وقتي كه در صندلي هواپيما قرار گرفت، در كيفش را باز كرد تا عينكش را بردارد، که در نهايت تعجب ديد بسته كلوچه‌اش، دست نخورده مانده .

تازه يادش آمد كه اصلا بسته كلوچه‌اش را از كيفش درنياورده بود.

مرد بدون اینكه خشمگين يا عصباني شود بسته كلوچه‌اش را با او تقسيم كرده بود!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 13:23  توسط حسین حجتی  | 

خدا

روزی مرد جوانی نزد شری راما کریشنا رفت و گفت: می­خواهم خدا را همین الآن ببینم!!!

  کریشنا گفت: قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بروی و خود را شستشو بدهی...

  او آن مرد را به کنار رودخانه گنگ برد و گفت: بسیار خوب حالا برو توی آب.

 هنگامی که جوان در آب فرو رفت، کریشنا او را به زیر آب نگه داشت.

  عکس­العمل فوری مرد این بود که برای بدست آوردن هوا مبارزه کند. وقتی کریشنا متوجه شد که آن شخص دیگر بیشتر از این نمی­تواند در زیر آب بماند به او اجازه داد از آب خارج شود.

در حالی که آن مرد جوان در کنار رودخانه بریده بریده نفس می­کشید، کریشنا از او پرسید: وقتی در زیر آب بودی به چه فکر می­کردی؟ آیا به پول، زن، بچه یا اسم و مقام و حرفه؟!!

مرد پاسخ داد: نه به تنها چیزی که فکر می­کردم هوا بود.

  کریشنا گفت: درست است. حالا هر وقت قادر بودی به خدا هم به همان طریق فکر کنی فوری او را خواهی دید...

  خداوند همیشه در کنار ما هست. اما ما نیاز به خدا رو کم حس می کنیم به خاطر همینه که خیلی وقتها اصلاً یادمون می­ره که خدایی وجود داره.

شاید این یکی از دلایلی باشه که باعث می­شه انسان به راحتی گناه کنه...

دنیا اونقدر مشغله و فکر مشغولی برای آدمها می­تراشه که وقتی باقی نمی­مونه تا به خدا فکر کنیم. اما این اصلاً توجیحی برای اینکه ما خدا رو یاد نکنیم نیست .

مگه می­شه که ما وقت برای خدا نداشته باشیم؟ چطور فرصت می­کنیم غذا بخوریم، آب بخوریم، با مردم معاشرت کنیم، کار کنیم، تفریح داشته باشیم اما وقت نداریم که برای چند دقیقه با خدا گفتگو کنیم؟

من فکر نمی­کنم نیاز به خدا کمتر ارزش­تر از نیاز به آب و غذا باشه. می­دونم شاید برای خیلی­هاتون این حرفها تکراریه. اما یکم به این موضوع فکر کنید.

شاید دوست نداشته باشید نماز بخونید یا دعاهای تکراری دیگران. عیب نداره شما می­تونید به هر زبانی که دوست دارید با خدا صحبت کنید و هر چیزی رو که دوست دارید بهش بگید. خداوند به همه زبانها تسلط داره.

احتیاج نداره از کلمه­های مخصوصی استفاده کنی، اون فقط می­خواد آن چیزی که از قلب شما بیرون می­آد رو بشنوه. هر چند که قبل از اینکه شما بگید خودش می­دونه. اما مثل پدری که دوست داره فرزندش از اون چیزی رو بخواد تا به اون بده دوست داره صدای شما رو بشنوه.

فکر کنم با خدا راحت صحبت کنیم بهتر از اینه که به خاطر قید و بندها از خدا دور باشیم. چون هیچ لذتی به نزدیکی با معبود نمی­رسه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 14:14  توسط حسین حجتی  | 

گذري بر فلسفه نام ماههاي ايران زمين

 فروردين (ماه فروهر‌ها) :

فروردين نام نخستين ماه فصل بها ر و روز نوزدهم هر ماه در گاه شماري اعتدالي خورشيدي است.
در گاه شمار ايراني سال با لحظه گذر زمين از نقطه اعتدال بهاره كه درازاي روز با شب برابر است، آغاز مي‌شود در اسطوره‌هاي ايراني پنج روز پيش و پنج روز پس از نوروز فروهر‌ها به زمين مي‌آيند تا روان انسان را تازه كنند. همان گونه كه جهان خموده از زمستان به حركتي تا بلنداي رسيدن در مي‌آيد.
در اوستا و پارسي باستان فرورتينام، در پهلوي فرورتين و در فارسي فروردين گفته شده كه به معناي فروردهاي پاكان و فروهرهاي ايرانيان است.
واژه ي فروهر (فرورد، فرورتي و فروشي به معني راهنما) نام ذره‌اي از ذات خداوندي است كه براي راهنمايي باشندگان به سوي خداوند درون آنها نهاده شده است. روان راستكاران با فروهرشان يكي مي‌شود. به سخني ديگر انسان قطره‌اي كوچك از درياي خداوند است كه پس از پالايش دريايي مي‌شود به كوچكي يك قطره.
در جشن فروردينگان (نوزدهم فروردين) ايرانيان به آرامگاه‌ها رفته از خداوند براي چنين بخششي سپاسگزاري، براي درگذشتگان درخواست شادي روان و براي خود آرزوي راستكاري مي‌كرده‌اند.
بنا به عقيده پيشينيان، ده روز پيش از آغاز هر سال، فروهر در گذشتگان كه با روان و وجدان از تن جدا گشته، براي سركشي خان و مان ديرين خود فرود مي آيند و ده شبانه روز روي زمين به سر مي برند. به مناسبت فرود آمدن فروهرهاي نيكان، هنگام نوروز را جشن فروردين خوانده اند. فروهران در ده روز آخر سال بر زمين هستند و بامداد نوروز پيش از بر آمدن آفتاب، به دنياي ديگر مي روند.


ارديبهشت (اشا وهيشتا = بهترين هنجار، راه و قانون) :

ارديبهشت نام دومين ماه سال و روز دوم هر ماه در گاه شماري اعتدالي خورشيدي است.
طبيعت ايران در اين هنگام بهترين و زيبا‌ترين حالت خود را داشته، از بهترين هنجار برخوردار است همانگونه كه به هنجارترين چيزها زيباترين چيزهاست.گاتها آموزش مي‌دهد كه خداوند هنجاري به نام اشا بر جهان استواركرده‌ است. پيامد شناخت اين هنجار  دانش نام دارد؛ دانشي كه انسان را توانا و پيروز مي‌كند، ولي خرسندي زماني به دست مي‌آيد كه انسان همراه با اشا از بهمن نيز برخوردار باشد.
در اوستا اشاوهيشتا و در پهلوي اشاوهيشت و در فارسي ارديبهشت گفته شده كه كلمه اي است مركب از دو جزء: جزء اول « اشا» از جمله لغاتي است كه معني آن بسيار منبسط است، راستي و درستي، تقدس، قانون و آئين ايزدي، پاكي ... و بسيار هم در اوستا به كار برده شده است. جزء ديگر اين كلمه كه واژه «وهيشت» باشد. صفت عالي است به معناي بهترين، بهشت فارسي به معني فردوس از همين كلمه است. در مجموع اين كلمه به بهترين راستي و درستي است.
در عالم روحاني نماينده صفت راستي و پاكي و تقدس اهورامزداست و در عالم مادي نگهباني كليه آتش هاي روي زمين به او سپرده شده است.
در معني تركيب لغت ارديبهشت مانند بهشت هم آمده است.


خرداد (رسايي و كمال) :

خرداد نام سومين ماه سال و روز ششم در گاه شمار اعتدالي خورشيدي است.
بنابر چرخه‌هاي بلند مدت آب و هواشناختي ايران در اين ماه از سال سيلاب‌هاي بهاري فرو نشسته‌ و كم آبي‌هاي تابستاني هنوز فرا نرسيده است؛ بنابراين منابع طبيعي آب در بهترين حالت خود هستند. بچه‌هاي جانوران دوره حساس نوزادي را پشت سر گذاشته و شكوفه‌ها ميوه شده‌اند.
در اوستا و پارسي باستان هئوروتات، در پهلوي خردات و در فارسي خورداد يا خرداد گفته شده كه كلمه اي است مركب از دو جزء: جزء «هئوروه» كه صفت است به معناي رسا، همه، درست، و كامل؛ دوم «تات» كه پسوند است براي اسم مونث، بنابراين هئوروتات به معناي كمال و رسايي است. ايزدان تيرو باد و فروردين از همكاران خرداد مي باشند. خرداد نماينده رسايي و كمال اهورامزداست و در گيتي به نگهباني آب گماشته شده است.
در اسطوره‌هاي ايراني نگهداري از آب ها و زندگان، در برابر ديو تشنگي به اين امشاسپند سپرده شده است.


تير (ايزد باران، ستاره تيشتر، شعراي يماني) :

تير نام چهارمين ماه سال و روز سيزدهم هر ماه گاه شماري اعتدالي خورشيدي است.
در چرخه‌هاي بلند مدت هواشناسي ايران بيشترين تبخير و كمترين بارش در اين ماه روي مي‌دهد، ولي به هر روي نم باراني مي ‌بارد. از سوي ديگر ستاره تير در اين هنگام طلوع مي‌كند كه ستاره شناسان ايران باستان آن را قرين باران مي‌دانستند.
در اوستا تيشريه، در پهلوي تيشتر و در فارسي صورت تغيير يافته آن يعني تير گفته شده كه يكي از ايزدان است و به ستاره شعراي يماني اطلاق مي شود..فرشته مزبور نگهبان باران است و به كوشش او زمين پاك، از باران بهره مند مي شود و كشتزارها سيراب مي گردد. تيشتر را در زبانهاي اروپايي سيريوس خوانده اند.هر گاه تيشتر از آسمان سر بزند و بدرخشد مژده ريزش باران مي دهد.. اين كلمه را نبايد با واژه عربي به معني سهم اشتباه كرد.
در اين اسطوره ي ايراني ديو اَپَ ‌ئوشه آب‌ها را بخار و در آسمان زنداني مي‌كند. ايزد تير پس از كشمكش‌هاي بسيار اين ديو را شكست مي‌دهد. بدين گونه آبها آزاد شده، باران مي‌بارد.
در تاريخ اسطوره‌اي ايران چندين جنگ بزرگ به دليل بارش باران در اين ماه به آشتي انجاميد. از رويدادهاي اسطوره‌اي اين ماه پرتاب تير بوسيله آرش است كه براي مشخص كردن مرز ايران و توران و پايان جنگي درازمدت انجام شد. از آنجا كه آرش راستكار و ايرانيان خداپرستاني بر حق بودند، ايزد باد تير آرش را تا كرانه جيحون برده، همراه با آن سختي و غم را از دل و جان ايرانيان دور مي‌سازد. در جشن تيرگان (دهم تير ماه) كه برابر با انقلاب تابستانه است، مردم پس از سپاسگزاري از خداوند و آرزوي افزايش بارش با شادي به يكديگر آب مي‌پاشيده‌اند كه نمادي از باران است. همچنين در اين روز هفت رشته رنگين را به هم تابيده نخ هفت رنگي (نماد هفت رنگ يا نو‎ع درد و رنج) به نام تيرو (به ياد تير آرش) درست كرده، دور مچ دست چپ خود گره مي زده‌اند. سپس در روز باد بر سر يك بلندي اين تيرو را به باد مي‌سپرده‌اند تا همچون تير آرش سختي و رنج را از ايشان دور كند.


امرداد (بي‌مرگي و جاودانگي) :

امرداد نام پنجمين ماه سال و روز هفتم هر ماه در گاه شماري اعتدالي خورشيدي است.
در اوستا امرتات، در پهلوي امرداد و در فارسي امرداد گفته شده كه كلمه اي است مركب از سه جزء:
اول «ا» ادات نفي به معني نه، دوم «مرتا» به معني مردني، نيست و نابود شدني و سوم تات كه پسوند و دال بر مونث است. بنابر اين امرداد يعني بي مرگي و آسيب نديدني يا جاوداني. پس واژه  مرداد به غلط استعمال مي شود؛ و گويش اشتباه مرداد به معني مرگ و نابودي به دو دليل ناپسند است. نخست آنكه امرداد از نام‌ها و جلوه‌هاي خداوند و اشتباه در گفتن آنها بسيار ناپسنديده است. دو ديگر آنكه مرگ و نابودي نام زيبايي نيست و با فرهنگ پيشبرنده ايراني هم‌خواني ندارد.
در ادبيات مزديسنا امرداد يكي از امشاسپندان است كه نگهباني نباتات با اوست. در مزديسنا شخص بايد به صفات مشخصه پنج امشاسپند ديگر كه عبارتند از :
نيك انديشي، صلح و سازش، راستي و درستي، فروتني و محبت به همنوع، تامين اسايش و امنيت بشر مجهز باشد تا به كمال مطلوب همه كه از خصايص امرداد است نايل گردد.
در فرهنگ ايرانيان گياه و سبزي، نماد بي‌مرگي بوده است. زيرا گياهان عمري بسيار دراز دارند و هرسال دوباره تازه و شاداب جوانه مي‌زنند. از سوي ديگر گياه با تامين هواي پاك و خوراك به ديگر زندگان، زندگي مي‌بخشد. در اين هنگام از سال گياهان در بهترين وضعيت رشد سبزينه‌اي خود هستند.


شهريور (شهرياري نيك و برگزيدني، سلطه و قدرت نيك) :

شهريور نام ششمين ماه سال و روز چهارم هر ما در گاه شماري اعتدالي خورشيدي است.
در اوستا خشتروئيريه، در پهلوي شتريور و در فارسي شهريور مي دانند. كلمه اي است مركب از دو جزء: خشتر كه در اوستا و پارسي باستان و سانسكريت به معني كشور و پادشاهي است و جزء دوم صفت است از ور به معني برتري دادن وئيريه يعني برگزيده و آرزو شده و جمعا يعني كشور منتخب يا پادشاهي برگزيده. اين تركيب بارها در اوستا به معني بهشت يا كشور آسماني اهورامزدا آمده است.
خداوند تنها شهريار دو جهان است. اگر انسان آن گونه كه شايسته است پرورش يابد، بر همه چيز شهريار بوده، نمي‌گذارد چيزي بر او سلطه داشته باشد. در گاتها نيز رابطه‌ي انسان با خدا رابطه‌ي دلداده و دلدار يا استاد و شاگرد است.
شهريور در جهان روحاني نماينده پادشاهي ايزدي و فر و اقتدار خداوندي است و در جهان مادي پاسبان فلزات. چون نگهباني فلزات با اوست، او را دستگير فقرا و ايزد رحم و مروت خوانده اند. روايت شده است شهريور آزرده و دلتنگ مي شود از كسي كه سيم و زر را بد به كار اندازد يا بگذارد كه زنگ بزند.

مهر (پيوستن با مهرباني) :

نگهباني ماه هفتم و روز شانزدهم هر ماه را به عهده ايزد مهر است.
زمين در اين هنگام از نقطه اعتدال پاييزه مي‌گذرد بنابراين درازاي روز با شب برابر مي‌شود. گرماي خورشيد نه چون تابستان بسيار است و نه چون زمستان اندك. حيوانات و حشرات نيز در اين ماه جفت‌گيري مي‌كنند. در اسطوره‌هاي ايراني گرما و نور خورشيد را ايزد مهر مي دانستند.
در سانسكريت ميترا، در اوستا و پارسي ميثر، و در پهلوي ميتر، و در فارسي مهر گفته مي شود، كه از ريشه سانسكريت آمده به معني پيوستن.
اغلب خاورشناسان معني اصلي مهر را واسطه و ميانجي ذكر كرده اند. مهر واسطه است ميان آفريدگار و آفريدگان. ميثره در سانسكريت به معني دوستي و پروردگار و روشنايي و فروغ است و در اوستا فرشته روشنايي و پاسبان راستي و پيمان است. مهر، ايزد هماره بيدار و نيرومند است و براي ياري كردن راستگويان و بر انداختن دروغگويان و پيمان شكنان در تكاپوست. مهر از براي محافظت عهد وپيمان و ميثاق مردم گماشته شده است.
از اين رو فرشته فروغ و روشنايي نيز هست كه هيچ چيز از او پوشيده نمي ماند. براي آنكه از عهده نگهباني برآيد اهورامزدا به او هزار گوش و ده هزار چشم داده است. مقام مهر در بالاي كوه هرا است، آنجايي كه نه روز است و نه شب ، نه گرم است و نه سرد، نه ناخوشي و نه كثافت. مهر از آنجا بر ممالك آريايي نگران است. اين آرامگاه، خود به پهناي كره زمين است يعني مهر در همه جا حاضر است و با شنيدن آواي ستمديدگان آگاه گشته به ياري آنان مي شتابد.
آيين مهر در دين مسيح نيز مشهود است. ايزد مهر در اصل به جز ايزد خورشيد بوده است اما بعدها آن دو را يكي دانسته اند. مورخان يوناني مهر را به نام ميترس ياد كرده اند و ذكر كرده اند كه ايرانيان خورشيد را به اسم ميترس مي ستايند. از اين خبر پيداست كه در يك قرن پيش از ميلاد مسيح، آن دو با يكديگر خلط شده اند.
ايرانيان مهرپرور و عدالت خواه، جشن مهرگان را نوروز خاصه مي‌ناميده‌اند.


آبان (آب‌ها) :

در اوستا آپ در پارسي باستان آپي و در فارسي آب گفته مي شود.
در اوستا بارها آپ به معني فرشته نگهبان آب استعمال شده و همه جا به صيغه جمع آمده است.
نام ماه هشتم از سال خورشيدي و نام روز دهم از هر ماه را، آبان مي دانند. ايزد آبان موكل بر آهن است و تدبير امور و مصالح ماه به او تعلق دارد. به سبب آن كه زو كه يكي از پادشاهان ايران بود در اين روز با افراسياب جنگ كرده، او را شكست داده، تعقيب نموده و از ملك خويش بيرون كرد، ايرانيان اين روز را جشن مي گيرند، ديگر آنكه چون مدت هشت سال در ايران باران نباريد مردم بسيار تلف گرديد و بعضي به ملك ديگر رفتند. عاقبت در همين روز باران شروع به باريدن كرد و بنابراين ايرانيان اين روز را جشن كنند.
آفتاب در اين ماه در برج عقرب يا كژدم قرار مي گيرد.
در اين ماه از سال به طور معول باران مي‌بارد. آبان، در گاه شماري باستاني اين ماه آغاز زمستان بزرگ بوده است..


آذر (آتش) :

در اوستا آتر و آثر، در پارسي باستان و پهلوي آتر و در فارسي آذر مي گويند. آذر فرشته نگهبان آتش و يكي از بزرگترين ايزدان است.
آريائيان(هندوان و ايزدان) بيش از ديگر اقوام به عنصر آتش اهميت مي دادند.. ايزد آذر نزد هندوان، آگني خوانده شده و در ودا (كتاب كهن و مقدس هندوان) از خدايان بزرگ به شمار رفته است.
آفتاب در اين ماه در برج قوس يا كماندار قرار مي گيرد؛ و سرما به اندازه‌اي است كه بايد آتش روشن كرد.

دي (دادار، داناي آفريننده) :

در اوستا داثوش يا دادها به معني آفريننده ، دادار و آفريدگار است و غالباً صفت اهورامزدا است و آن از مصدر دا به معني دادن و آفريدن است.
در خود اوستا صفت دثوش(=دي) براي تعيين دهمين ماه استعمال شده است. در ميان سي روز ماه، روزهاي هشتم و بيست و سوم به دي(آفريدگار، دثوش)موسوم است. براي اين كه سه روز موسوم به دي با هم اشتباه نشوند نام هر يك را به نام روز بعد مي پيوندند. مثلا روز هشتم را دي به آذر و روز پانزدهم را دي به مهر و ...
دي نام ملكي است كه تدبير امور و مصالح روز و ماه دي به او تعلق دارد.
در اين هنگام از سال كه با انقلاب زمستانه همراه است، كوتاه ترين روزها و بيشترين سرما زندگي مردم و جانوران را آن چنان با خطر روبرو مي‌سازد كه تنها خداوند مي تواند آن ها را در امان نگه‌ دارد. از سوي ديگر همه ي كارهاي كشاورزي و بيشتر كارهاي دامداري تعطيل است و بهترين راه براي گذراندن اين شب‌هاي بلند و سرد، نيايش به درگاه خداوند است. در اين ماه چهار جشن ديگان در روزهاي اورمزد، دي به آذر، دي به مهر و دي به دين برگزار مي‌شود. نخستين روز اين ماه يعني اورمزد و دي ماه (25 آذر ماه در گاه شمار امروزي) برابر با شب يلدا است. اين باور وجود داشته‌ است كه پس از مهرگان، مهر (گرما و نور خورشيد) رو به نابودي مي رود تا آن كه در اورمزد و دي ماه دوباره متولد مي‌شود. واژه آرامي يلدا اين نكته را نشان مي دهد. در فرهنگ اروپايي پس از جايگزين شدن مسحيت به جاي مهرپرستي، اين آيين تولد، به نام تولد مسيح برگزار مي شده است.


بهمن (منش نيك) :

در اوستا وهومنه ، در پهلوي وهومن، در فارسي وهمن يا بهمن گفته شده كه كلمه اي است مركب از دو جزء: وهو به معني خوب و نيك و مند از ريشه من به معني منش است؛ پس يعني بهمنش، نيك انديش و نيك نهاد.
نخستين آفريده اهورامزدا است و يكي از بزرگترين ايزدان مزديسنا. در عالم روحاني مظهر انديشه نيك و خرد و توانايي خداوند است. انسان را از عقل و تدبير بهره بخشيد تا او را به آفريدگار نزديك كند.
يكي از وظايف بهمن اين است كه به گفتار، نيكي را تعليم مي دهد و از هرزه گويي باز مي دارد.. خروس كه از مرغكان مقدس به شمار مي رود و در سپيده دم با بانگ خويش ديو ظلمت را رانده، مردم را به برخاستن و عبادت و كشت و كار مي خواند، ويژه بهمن است.همچنين لباس سفيد هم از آن وهمن است.
بنا به نوشته ابوريحان بيروني، جانوران سودمند به حمايت بهمن سپرده شده اند و كشتار در بهمن روز منع شده است..
بهمن اسم گياهي است كه به ويژه در جشن بهمنجه خورده مي شود؛ در طب نيز اين گياه معروف است.
در هات 28 بند 1 از گاتها در نماز آرزو مي‌شود كه براي خرسندي جهان همه كارهايمان با اشا و خردمان با منش نيك همگام باشد.
با نگاهي به طبيعت ايران مي بينيم كه زايش بسياري از جانوران سودمند اهلي و وحشي پس از جشن سده (جشن سوختن آتش) روي مي‌دهد.. جشن سده كه به نظر مي رسد جشن آغاز سال نو كشاورزي بوده باشد در روز مهر ايزد اين ماه برگزار مي‌شود. درگذشته نخستين كار براي آغاز كشاورزي كندن بوته‌هاي بياباني و سوزاندن آنها بود. امروزه نيز بسياري از كارهاي كشاورزي و باغباني پس از سده آغاز مي شود.


اسفند (آرامش افزاينده، پارسايي مقدس) :

دراوستا اسپنتا آرميتي، در پهلوي اسپندر، در فارسي سپندار مذ، سفندارمذگان اسفندارمذ و گاه به تخفيف سپندار و اسفند گفته شده است. اسفند يا سپنتا آرميتي، آرامشي است كه از عشق و ايمان سرچشمه مي گيرد.
در ادبيات اوستايي اين جلوه اهورايي به صورت مادينه (مونث) به كار برده شده است. بنابراين در اسطوره‌هاي ايراني اين امشاسپند نگهبان زن و زمين به شمار مي رفته است. در بندهشن آمده كه زن نيك چون زمين نيك سختي‌ها را مي گوارد و بر شيرين مي دهد. از اين روي جشن اسپندگان (29 بهمن ماه امروزي) ويژه ي زنان بوده است. در اين روز مردها با دادن هديه به زنان از ايشان قدرداني مي‌كرده‌اند.
ابوريحان بيروني از اين جشن با نام مردگيران ياد كرده مي‌آورد كه دختران شوي (شوهر) مورد علاقه خود را در اين روز برمي‌گزيده‌اند.
سپندارمذ، موظف است كه همواره زمين را خرم ، آباد، پاك و بارور نگه دارد، هر كه به كشت و كار بپردازد و خاكي را آباد كند، خشنودي اسپندارمذ را فراهم كرده است. آسايش در روي زمين، سپرده به دست اوست و خود زمين نيز نماينده اين ايزد بردبار و شكيباست و مخصوصاً مظهر وفا و اطاعت و صلح و سازش است.
بيدمشك گل مخصوص سپندارمذ مي باشد.
اينك كه معني نام‌هاي ماه را دانستيم باري ديگر به چرخه سال باز مي‌گرديم ولي اينبار با ديدي ديگر سال را از زمستان آغاز مي‌كنيم. شايد بتوان زمستان را همانند آغاز آفرينش دانست. زماني كه تنها خداوند بود و خواست كه روزگار جهان با فروغ آسايش و آرامش روشن باشد. پس نخست روشنايي را آفريد. آنگاه با خرد خود آيين راستي (هنجار هستي- اشا) را آفريد و بهترين منش (بهمن) را استوار كرد (هات 31 بند 7 گاتها). از آنجا كه در بيشتر موارد بهمن به صورت نرينه (مذكر) بكار برده شده شايد بتوان آنرا همانند پدر دانست. پدري كه از دانش و خرد، منشي نيك دارد. شايد بتوان اسفند را نيز همانند مادر دانست، زيرا از ديدگاه دستور زبان اين جلوه خداوندي همواره به صورت مادينه (مونث) بكار برده شده است. مادري كه از دانش، دلدادگي و ايمان به خدا آرامشي افزاينده (اطمينان قلب) دارد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 11:35  توسط حسین حجتی  | 

زن از ديدگاه دكتر علي شريعتي

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ...

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ...

براي ازدواجش  در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني ...

در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...

او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد ميشود؛  عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد ...

و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد  سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ...

و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 8:44  توسط حسین حجتی  | 

محرم

 

 عجيب حکايتي است! "عزيز" ترين ها - حسين(ع) و يوسف(ع) - از "گودال" و "چاه" به آسمان عزت رسيده اند.

 

  -دلم مست و لبم مست و سرم مست
بخون اي دل که صبرم رفته از دست
بخون اي دل محرم اومد از راه
بخون اجر تو با عباس بي دست
...
-عشق يعني آتش افروخته
عشق يعني خيمه هاي سوخته
عشق يعني حاجي بيت الحرام
دل بريدن ها وحج ناتمام
عشق يعني غربت نور دوعين
عشق يعني گريه برقبر حسين
عشق را گويم فقط در يک کلام
يا اباالفضل وحسين و والسلام

- بي حسين بن علي احساس پيري مي کنم
ني که پيري بلکه احساس حقيري مي کنم
گفت سائل از چه رو محکم به سينه مي زني؟
گفتم از آينه ي دل گردگيري مي کنم
*عزاداريتان قبول، التماس دعا*

- کربلا نشان داد که با شکيب در عطشي کوتاه، ميتوان هميشه ي تاريخ را سيراب کرد. (دکتر سنگري)

-حسين يعني زيبايي، مگر مي شود با زيبايي همراه و همسايه بود و زيبا نشد. (دکتر سنگري)

- با آب طلا نام حسين قاب کنيد
با نام حسين يادي ازآب کنيد
خواهيد که سر بلندو جاويد شويد
تا آخر عمر تکيه به ارباب کنيد
( التماس دعا )

- داني که چرا مهر جبين خاک حسين است؟
چون قبله ي دل پيکر صد چاک حسين است
داني که چرا چوب شود قسمت آتش؟
بي حرمتيش بر لب و دندان حسين است
داني که چرا آب فراتست گل آلود؟
شرمنده زلعل لب عطشان حسين است
داني که چرا کعبه ي حق گشته سيه پوش
يعني که خدا هم عزادار حسين است

- نام زينب در شئون زندگي گل ميکند
در دل عشاق ايجاد تحول ميکند
مهدي زهرا که خود رمز توسل با خداست
در مقام ذکر با زينب توسل ميکند

- مهدي زهرايم و با اشک غم گل ميکنم
درد تنهايي و غربت را تحمل ميکنم
گر چه خود حبل المتينم ليک وقت مشکلات
من به قنداق علي اصغر توسل ميکنم
...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 7:40  توسط حسین حجتی  | 

امام حسین (ع)

حسین(ع) زیباترین واژه هستی
حسین(ع) خون خدا و پسر خون خدا
حسین(ع) یعنی عشق، عشق به همه خوبی ها
حسین(ع) شخصیتی است که خداوند در روز عرفه نخست به زائران سیدالشهداء نظر می کند بعد به زائران خانه خودش
حسین(ع) شخصیتی است که خداوند ثواب زیارت قبر شش گوشه او را از زیارت خانه خودش بیشتر و افزونتر قرار داده است.

                       حسین(ع).....................

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 7:57  توسط حسین حجتی  | 

مردان

مردان بزرگ اراده می کنند و مردان کوچک آرزو

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 7:53  توسط حسین حجتی  | 

سفر خدا به زمين

روزی خداوند تصمیم می گیرد که بیاید روی زمین تا ببیند بندگانش چه می گویند و چه می کنند. سوار بر سفینه خود شد و آمد بر زمین تا رسید به بیابانی که اسب سواری گله گاو بزرگی را به چرا برده بود و سخت در تلاش بود که مواظب تمام گاوهایش باشد. خداوند از آن سوارپرسید بنده من تو کیستی و اینجا کجاست؟ سوار گفت اینجا امریکاست و من یک گله دارهستم که برای تامین زندگی ام این همه گاو را به تنهائی به چرا آورده ام.. خداوند گفت بنده من؛ من خدای تو ام اگر آرزویی داری بگو تا برایت برآورده کنم تنها همین یک بار است که چنین فرصتی را به تو می دهم. گله دار گفت ای خدای من آرزو دارم که پول دار شوم، یک رنچ و مزرعه بزرگ داشته باشم با ده هزار راس گاو و گوسفند وهزاران اسب؛ دلم می خواهد چند اتوموبیل لیموزین بزرگ داشته باشم، بتوانم کار کنم و هرروز زندگی ام را بزرگتر کنم و با خانواده ام خوشبخت زندگی کنم. خداوند گفت می بینم که مرد زحمت کش و با انگیزه ای هستی بنابراین آرزویت را بر آورده می کنم. خدواند آنچه را که گله دار در آرزویش بود به او داد و سوار بر سفینه اش شد و به سفر خود ادامه داد.

 رفت و رفت تا رسید به شهری بزرگ. در میخانه ای مردی مست با جامی شراب و غرق در خیال خود نشسته بود.. خداوند به او گفت بنده من اینجا کجاست؟ تو چرا انقدر مغموم نشسته ای ، تو را چه می شود؟ او لبخندی زد و گفت خدای من اینجا عروس شهرهای جهان، پاریس است و من هم عاشقی هستم که مست و خراب عشق و شرابم و به تنهائی خود می گریم. خداوند گفت ای عاشق دلخسته بگو چه آرزویی داری بلکه بر آورده اش کنم . عاشق پاریسی گفت ای خداواندا مرا به وصال عشقم برسان اما در عین حال به من لذت زندگی اعطا کن. دلم می خواهد زندگی خوبی داشته باشم، خوش باشم و بهترین شراب را بنوشم و موسیقی را گوش دهم و بهترین غذاها را بخورم و خلاصه در کنار معشوقم از زندگی ام نهایت لذت را ببرم. خداوند به بنده عاشق پیشه اش وصال عشق و زندگی خوشی را عطا کرد و رفت .

مدتها رفت و رفت... تا رسید به بیابان برهوتی که تنها گاه به گاه کپری در آن به چشم می خورد که در آن ژنده پوشی نشسته و یا خوابیده بود. خداوند فرود آمد و از یکی از کپر نشینان پرسید بنده من اینجا کجاست تو چرا انقدر بدبختی؟ کپر نشین نگاهی کرد و گفت اینجا ایرانه. در ضمن من اصلا هم بدبخت نیستم خیلی هم خوبم و هیچ ناراحتی هم ندارم. خداوند گفت بنده من چه نشسته ای که نمی دانی که چقدر وضعت خراب است. دلم برایت سوخت بگو چه آرزویی داری تا آنرا برآورده کنم. کپر نشین فکری کرد و با غرور گفت نه! من هیچ آرزویی ندارم. همین که هستم خوبم. خداوند دوباره گفت این آخرین فرصت توست اگر خواسته ای داری بگو شاید کمکت کنم. کپرنشین دوباره فکری کرد و ناگهان برقی در چشمانش درخشید و گفت می دانی در واقع برای خودم هیچ آرزویی ندارم. اما یک خواسته دارم که اگرآنرا برآورده اش کنی خیلی خوشحال می شوم. ببین آن طرف؛ چند فرسخی اینجا یک کپرنشین دیگری هست که در چادرش یک بز نگاه می دارد و با آن بزش خیلی خوش است اگر می خواهی برای من کاری کنی لطفا بز او را بکش!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 7:48  توسط حسین حجتی  | 

همدیگر را دوست داشته باشیم

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '

 خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

 مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند،

مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید،

 گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 18:43  توسط حسین حجتی  | 

استاد

مردی می خواست تا یک طوطی سخنگو بخرد، طوطی های متعددی را دید و قیمت جوان ترین و زیباترین شان را پرسید. فروشنده گفت: "-این طوطی؟ سه چهار میلیون! ... و دلیل آورد: - "این طوطی شعر نو میگه، تموم شعرای شاملو، اخوان، نیما و فروغ رو از حفظه!"

مشتری به دنبال طوطی ارزان تر، یکی پیدا کرد که پیر بود اما هنوز آب و رنگی داشت، رو به فروشنده گفت: "- پس این را می خرم که پیر است و نباید گران باشد"
- این؟!... فکرش رو نکن، قیمت این بالای شش هفت میلیونه... چون تمام اشعار حافظ و سعدی و خواجوی کرمانی رو از حفظه

مرد نا امید نشد و طوطی دیگری پیدا کرد که حسابی زهوار در رفته بود، گفت: "-  این که مردنی است و حتماً ارزان... "
"- این؟!... فکرش رو نکن، قیمت اش بالای پونزده شونزده میلیونه... چون اشعار سوزنی سمرقندی و  انوری و مولوی رو حفظه..."

مرد که نمی خواست دست خالی برگردد به طوطی دیگری اشاره می کند که بال و پر ریخته بر کف قفس بی حرکت افتاده و لنگ هایش هوا بود.... انگار نفس هم نمی کشید.
"- این یکی را می خرم که پیداست مرده، حرف که نمی زند، حتماً هیچ هنری هم ندارد و باید خیلی ارزان باشد..."
"- این یکی؟!... اصلاً فکرش رو نکن! قیمت این بالای شصت هفتاد میلیونه!"
"- آخه چرا؟ مگه اینم شعر می خونه؟"
"- نه...! شعر نمی خونه، حتی ندیدم تا امروز حرف بزنه، اصلا هیچ کاری نمی کنه... اما این سه تا طوطی دیگه بهش میگن استاد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 7:56  توسط حسین حجتی  | 

نامه ابراهام لینکلن به معلم پسرش

به پسرم درس بدهيد
او بايد بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نيستند ،

اما به پسرم بياموزيد،

كه به ازاي هر شياد، انسان صديقي هم وجود دارد .

به او بگوييد ،

به ازاي هر سياستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردي هم يافت مي شود .

به او بياموزيد ،

كه در ازاي هر دشمن ، دوستي هم هست . مي دانم كه وقت مي گيرد ،

اما به او بياموزيد،

 اگر با كار و زحمت خويش ، يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد .

به او بياموزيد،

كه از باختن پند بگيرد . از پيروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر داريد .

به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد .

اگر مي توانيد، به او نقش موثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد .

  به او بگوييد،

 تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود .

به گل هاي درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند ، دقيق شود .


به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد.

به پسرم ياد بدهيد،

 با ملايم ها ، ملايم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد .

به او بگوييد،

به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .

به پسرم ياد بدهيد،

 كه همه حرف ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي رسد انتخاب كند .
ارزش هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد . اگر مي توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد .
به او بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند ، اما قيمت گذاري براي دل بي معناست .
به او بگوييد،

 كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد .
در كار تدريس به پسرم ملايمت به خرج دهيد،  اما از او يك نازپرورده نسازيد .

بگذاريد كه او شجاع باشد،

به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زيادي است اما ببينيد كه چه مي توانيد بكنيد ، پسرم كودك كم سال بسيار خوبي است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 10:14  توسط حسین حجتی  | 

پندي از عبيد زاكاني

خواب ديدم قيامت شده است. هرقوم را داخل چاله‏ اعظم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانان گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ ايرانيان.

خود را به عبيد زاکاني رساندم و پرسيدم:«عبيد اين چه حکايت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»

گفت:مي ‌دانند که به خود چنان مشغول شويم که ندانيم در چاهيم يا چاله.»

خواستم بپرسم:«اگر باشد در ميان ما کسي که بداند و عزم بالا رفتن کند...»

نپرسيده گفت: گر کسي از ما، فيلش ياد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهباني لنگش کشيم و به تهِ چاله باز گردانيم

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 17:5  توسط حسین حجتی  | 

چاي سبز

چاي سبز يك نوشيدني مفيد و مصرف آن در كشورهاي آسيايي بيشتر است.

به طوري كه آسيايي ها روزانه حدود 3 فنجان چاي مي نوشند.

چاي سبز موارد استفاده زيادي در درمان برخي بيماريها دارد و در معالجه برخي عفونت ها و هضم غذا مؤثر است.خاصيت سفيد كننده دارد و اعصاب را تقويت مي كند.

براي برخي ناراحتي هاي چشم نيز مفيد است.

 از برگ هاي چاي سبز براي تسكين جاي نيش حشرات و آفتاب سوختگي استفاده مي شود. همچنين براي معالجه سرطان سينه و ناحيه گردن، سرطان روده بزرگ و راست روده و سرطان تخمدان مفيد است.

شما مي توانيد يك قاشق چايخوري برگ چاي سبز را داخل يك فنجان آب جوش بريزيد و بگذاريد مدت 3 دقيقه دم بكشد بعد آن را ميل كنيد براي سلامتي شما مفيد است.

چاي سبز در درمان سرطان پروستات مؤثر است:سرطان پروستات جزو شايعترين سرطان در مردان است. البته اين سرطان را بايد با بزرگ شدن خوش خيم پروستات افتراق داد كه نياز به جراحي دارد ولي افراد زيادي مستعد به سرطان پروستات هستند.

آخرين تحقيقات نشان مي دهد كه مواد شيميايي موسوم به پلي فنون ها كه در چاي سبز وجود دارد از پيشروي سرطان پروستات مي توانند جلوگيري كنند. اين تحقيقات فعلاً در حد آزمايشگاهي است.

تحقيقيات نشان مي دهد كه عوامل به وجود آورنده سرطان پروستات سالها قبل از به وجود آمدن آن فعال مي شوند و مراحل شيميايي خاصي را سپري مي كنند.

به طور كلي سرطان پروستات در سنين بالاي 50 بروز مي كند ولي مي توان از سالها قبل از آن جلوگيري كرد. چاي سبز از يك سري تغييرات شيميايي در سلولهاي پروستات كه باعث مي شود به سلولهاي سرطاني تبديل شوند جلوگيري مي كند.

 هدف پزشكان ايجاد اين تغييرات20 تا 25 سال قبل از بروز سرطان است كه مي تواند تأثير زيادي در كاهش ميزان آن ايجاد كند.ـ چاي ميزان چربي را كاهش مي دهد و پژوهشگران چيني مي گويند كه تأثير چاي سبز در كاهش چربي بدن به مراقبت بيشتر از چاي سياه است.

 چاي (tea)چاي ماده اي به نام تئين دارد كه آرامبخش است.. تئين در جذب اشعه ماوراء بنفش بسيار مؤثر است. از اين ماده در توليد كرمهاي ضد آفتاب استفاده مي شود و از سوختن پوست در اثر نور خورشيد جلوگيري مي كند.

 چاي براي تسكين ناراحتي هاي چشمي مفيد است.چاي نوشيدني سالمي است كه خواص تغذيه اي و ضد پيري آن و نيز ارزاني و دسترس پذيري آن براي تمام اقشار جامعه قابل چشم پوشي نيست اما از لحاظ امنيت غذايي يك خصلت منفي دارد و آن كاستن جذب آهن در بدن است.

 به همين علت بايد از چاي با اضافه كردن شير استفاده كنيد. راه ديگر اين است كه چاي را چه سرد و چه گرم با افزودن آب ليمو يا انداختن تكه اي ليمو در آن (همراه غذا يا بين وعده هاي غذا) ميل كنيد.ـ

بر اساس نتايج پژوهشي در آمريكا، نوشيدن چاي(سياه يا سبز)سلامت لثه ها را حفظ مي كند و به سبب داشتن ماده فلورايد از پوسيدگي دندان جلوگيري مي كند.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 17:48  توسط حسین حجتی  | 

رمز جواني

دارچين (نام علمي: Cinnamomum verum و همچنين Cinnamomum zelanicum) درختچه‌اى است از راسته لورالس (aurales) تيره برگ‌بوها (Lauraceae) از جنس دارچين‌ها (Cinnamomum).

دارچين، درختچه است کوچک و هميشه سبز که از همه بخش‌‌هاى آن بويى مطبوع استشمام مى‌شود. گل‌هاى آن در فاصله ماه‌هاى بهمن تا اوايل فروردين ظاهر مى‌شود. برگ اين درخت سبز سير و داراى گل‌هايى به رنگ سفيد است.

دارچين نخستين بار در سريلانکا يافت شد و پس از آن، تمام دنيا اين چاشنى را شناختند و براى طعم بهتر غذاها استفاده کردند.

يک قاشق چايخورى دارچين، حاوى 28 گرم کلسيم، يک ‌گرم آهن و بيشتر از يک گرم فيبر و مقدار زيادى ويتامين‌هاى C ، K و منگنز است. همچنين مقدار 2/1 گرم کربوهيدرات دارد.

دارچين بومى ‌سريلانکا و جنوب هند است و پوست درختچه آن کاربرد فراوانى به عنوان ادويه دارد.

دارچين رمز جوانى است و مصرف روزانه آن انسان را سالم نگه مى‌دارد. دارچين براى زياد شدن و تجديد قواى جسمانى نيز به کار مى‌رود. کليه‌ها را گرم مى‌کند، ضعف پاها را از بين مى‌برد و کم خونى را درمان مى‌کند.

دارچين بهترين دارو براى دردهاى عضلانى است. دارچين اثر آرام کننده و شاد کننده دارد و از بسيارى از داروهاى آرام بخش بهتر است. در حقيقت مى‌توان گفت دارچين، واليوم گياهى است، زيرا در دارچين ماده اى به نام Cinnamodehyde هست که روى حيوانات و انسان اثر آرام‌بخش دارد.

اثر مهم ديگر دارچين، پايين آوردن تب است و حتى امروزه دارچين را به صورت قرص و کپسول درآورده‌اند که به عنوان تب‌بر به کار مى‌رود. دارچين رگ‌ها را باز مى‌کند و باعث بهبود گردش خون مى‌شود.

يکى از خواص دارچين اين است که باعث افزايش کارايى هورمون انسولين در بدن مى‌شود و در نتيجه بدن نياز کمترى به اين هورمون براى کنترل قند خون پيدا مى‌کند. بسيارى از افراد مبتلا به ديابت گزارش داده‌اند که مصرف يک قاشق چايخورى دارچين در روز تاثير بسيار مثبتى بر قند خونشان داشته است.

همچنين برخى تحقيقات نشان‌دهنده تأثير مثبت دارچين در کاهش فشار خون بوده است. دارچين خاصيت عجيب ديگرى دارد و آن تقويت سيستم ايمنى بدن در مقابل بيمارى‌هاست و حتى مى‌توان گفت که اثرى مشابه پنى سيلين و آنتى بيوتيک دارد.

اگر حس کرديد که ضعيف شده‌ايد و ممکن است مريض شويد، چاى دارچينى را فراموش نکنيد و حتى اگر سرما خورده‌ايد يا ضعف شديد داريد، چاى دارچين بهترين داروست.

دارچين به علت داشتن اسانس و تانن، محرک و قابض است و به عنوان تقويت کننده عمل هضم غذا و جريان گردش خون به کار مى‌رود و از آن براى رفع سوءهاضمه، به ويژه در مواردى که با نفخ همراه باشد، به عنوان بادشکن استفاده مى‌شود.

همچنين به علت داشتن تانن در رفع اسهال، ضعف عمومى‌ بدن و انعقاد خون مصرف مى‌شود و به صورت دارو، مانند گرد و تنتور به کار مى‌رود.

يکى از دانشمندان انگليسى در کتابى که قرن نهم تاليف نمود، ادعا کرد که دارچين معده را تميز، آرام و قوى مى‌کند. بنابراين اگر ناراحتى معده داريد، حتما از دارچين استفاده کنيد. دارچين علاوه براين همه خواص، طعم بسيار خوبى نيز دارد.

براى اينکه بيشتر از طعم و خاصيت درمانى دارچين بهره ببريد، مى‌توانيد موقع دم کردن چاي، مقدارى از پوست آن را داخل قورى بريزيد تا همراه با چاى دم بکشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 16:43  توسط حسین حجتی  | 

خردل

آورده اند که در کنفرانس  تهران  روزی  چرچیل،  روزولت و  استالین  بعد  از میتینگ‌های پی در پی  آن  روز  تاریخی!  برای  خوردن  شام  با  هم   نشسته بودند. در کنار میز یکی از  سگ‌های  چرچیل ساکت   نشسته بود  و  به  آنها  نگاه میکرد، چرچیل خطاب به همرهانش گفت؛ چطوری  میشه از این   خردل

تند به این سگ داد؟  روزولت گفت من بلدم و مقداری  گوشت برید  و   خردل را داخل  گوشت  مالید  و  به طرف سگ رفت  و  گوشت  را  جلوی   دهانش گرفته و شروع به نوچ نوچ کرد، سگ گوشت را بو کرد و شروع به  خوردن کرد تا اینکه به خردل رسید،  خردل دهان سگ را سوزاند و از خوردن   صرف نظر کرد.

 بعد نوبت به استالین رسید. استالین گفت هیچ کاری با زبون خوش پیش نمیره و مقداری از خردل را با انگشتهایش گرفته و به طرف سگ بیچاره  رفته  و  با یک دستش گردن سگ را محکم گرفته و با دست  دیگرش خردل  را به  زور به داخل دهان سگ چپاند، سگ با ضرب  زور خودش را از دست  استالین  رهانید و خردل را تف کرد. در این میان که چرچیل به هر دوی آنها میخندید بلند شد و گفت؛  دوستان هر

دوتاتون سخت در اشتباهید!  شما  باید  کاری بکنید  که خودش مجبور  بشه بخوره، روزولت گفت چطوری؟ چرچیل گفت نگاه کنید! و  بعد بلند شد  و با چهار انگشتش مقداری از خردل را به مقعد سگ مالید، سگ زوزه کشان در حالی‌ که به خودش میپیچید شروع به لیسیدن خردل کرد! چرچیل  گفت  دیدید   چطوری میتوان زور را بدون زور زدن بمردمان  اعمال  کرد!

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 17:58  توسط حسین حجتی  | 

گل صداقت

  سالها پيش در يكي از مناطق چين باستان، شاهزاده اي آماده تاجگذاري مي شد اما بنا به قانون، بايد اول ازدواج ميكرد. از آنجا كه همسر او ملكه آينده مي شد، بايد دختري را پيدا مي كرد كه بتواند به طور كامل به او اطمينان كند. بنابر اين با مرد خردمندي مشورت كرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت كند و دختري را كه سزاوار ازدواج با امپراطور باشد، انتخاب نمايد.

دختر خدمتكار قصر نيز عاشق شاهزاده بود و با وجود اينكه مي دانست فقط زيباترين و ثروتمندترين دختران دربار در آن مجلس حضور دارند، تصميم گرفت از اين فرصت استفاده كرده و دست كم يك بار از نزديك، شاهزاده را ببيند. سرانجام روز موعود فرارسيد و شاهزاده در ميان درباريان ايستاد و شرايط رقابت را اعلام كرد:

 " به هر يك از شما دانه اي مي دهم. فردي كه بتواند در مدت شش ماه، زيباترين گل را براي من بياورد، ملكه آينده چين مي شود."

دختر، دانه را گرفت و در گلداني كاشت و از آنجا كه مهارت چنداني در باغباني نداشت، با دقت و بردباري زيادي به خاك گلدان رسيد. سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد. او هر چيزي را امتحان كرد. با كشاورزها صحبت كرد، آنان راه هاي مختلف گلكاري را به او آموختند اما هيچكدام از اين راهها، نتيجه نداد. هر روز احساس ميكرد از رويايش دورتر شده اما عشقش مانند قبل، زنده بود.

سرانجام، شش ماه گذشت و هيچ گلي در گلدانش سبز نشد. با اين كه چيزي براي نمايش نداشت اما مي دانست در آن دوران، چقدر زحمت كشيده، بنابراين با مادرش صحبت كرد كه اجازه دهد در روز و ساعت موعود به قصر برود. در دلش مي دانست اين آخرين ملاقات با معشوق است. روز ملاقات فرا رسيد. دختر با گلدان خالي منتظر ماند و ديد همه دختران ديگر، نتيجه هاي خوبي گرفته اند: هر كدام گل بسيار زيبايي به رنگ ها و شكل هاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند.

لحظه موعود فرا رسيد، شاهزاده وارد شد و هر كدام از گلدان ها را با دقت بررسي كرد. وقتي كارش تمام شد، نتيجه را اعلام كرد. دختر خدمتكار، همسر آينده او بود. همه حاضران اعتراض كردند و گفتند كه:

 "شاهزاده درست همان فردي را انتخاب كرده كه در گلدانش، هيچ گلي نروييده است."

شاهزاده با خونسردي، دليل انتخابش را توضيح داد و گفت:

"اين دختر، تنها فردي است كه گلي را به ثمر رسانده كه او را سزاوار همسري امپراطور    مي كند، گل صداقت. همه دانه هايي كه به شما دادم، عقيم بودند و امكان نداشت گلي از آنها برويد."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 6:40  توسط حسین حجتی  | 

انسانها از دیدگاه دکتر شریعتی

دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است:

  دسته اول ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند

  عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

 دسته دوم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

  دسته سوم ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند

  آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

  دسته چهارم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند

  شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.                     

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 6:35  توسط حسین حجتی  |